حكيم زجاجى
496
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
فرستاد عبد الملك سوى مير * محمد امين سرور بىنظير ورا زآن سپاه آمدن [ مژده ] داد * امين گشت از لشكر شام شاد ز بغداديان آنچنان كم شنود * جوانى يكى اسب گم كرده بود در آن لشكر شاميان بازيافت * سوى اسب چون مرغ پرواز يافت 170 بيازيد دست و لگامش گرفت * در اين قصه شايد كه مانى شگفت چو شامى چنان ديد فرياد كرد * ز اسب و ز بردن سخن ياد كرد برفتند قومى ز شامى سران * بديدند آنجاى رزمى گران ز بغداديان نيز فوجى « 1 » هزار * برفتند آنجا پى گيرودار به كشتن گرفتند از يكدگر * جهان گشت از آن فتنه زيروزبر 175 فرستاد عبد الملك در زمان * يكى را بسان هزبر دمان به نزد حسين آن سرافراز مير * كه اينجا پديدار شد داروگير برو آتش فتنه بنشان به جاى * به اسب اندرآورد مردانه پاى بيامد كه آتش نشاند چو دود * بدان آمدن فتنه افزون ببود به شامى سران اندرآن داروگير * زبون ديد بغداديان را اسير 180 برآشفت و شمشير كين بركشيد * از آن شاميان نامور سركشيد فراوان از آن نامداران بكشت * نمودند از او لشكر شام پشت برفتند و گفتند با يكدگر * كه خورديم بىسيم خون جگر بيامد از آنجاى گرديد باز * كه شد چنگ اقبال شاهى ز ساز چه چيز است ما را در اين بوموبر * چو شد شاميان را سراسر خبر 185 به يك بار از آن رزم گشتند باز * سوى شام رفتند دل پرگداز سرافراز عبد الملك زارتر * همىبود هر لحظه بيمارتر بهسوى امين آمد آن آگهى * شد از مغز دانش دماغش تهى ز رقه حسين آن سرافراز مرد * بيامد به بغداد چون باد و گرد امين ز آن دلاور بترسيد سخت * به دل گفت دردا كه برگشت بخت 190 پدر كشته با من شود پر ز كين * كند بىگمان قصد جان امين
--> ( 1 ) بوقى